غريب است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد .... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به :((گوشمان خوانده شدهاند))
دلم گرفت از حرفهای به ظاهر یک دوست
به این نتیجه رسیدم من نباید مدام رفتار ناپسند یک نفر را فقط چون دوسته توجیه کنم امروز با دوست مشترکمون صحبت کردم جفتمون تصمیم گرفتیم به این دوستی خاتمه بدیم آدم نمک نشناس زیاد دیدم اما در این نوع خودش پدیده اس .براش آرزوی خوشبختی میکنم اما چون واقعا دلم میخواد امسال سال خوبی داشته باشم و مجبورم همه چی را کات کنم . یک درس مهم یاد گرفتم اینکه ریلکس رفتار کردن من واسه بعضی ها سو تفاهم ایجاد میکنه بهتره اگر قراره با همه سطح آدمی بگردم با آدمهایی بگردم که جایگاه طرف مقابل را تشخیص میدهند و ظرفیت دارند اینجوری بعدا ناراحت نمیشم ای بابا این کجا من کجا چه امری مشتبه شده به ملت!!!!!!یاده خواهرهای سیندرلا افتادم که به زور میخواستن کفش بلوری را پاشون کنند الان ناراحتم حتما توی یک پست دیگه بیشتر مینویسم
خدایا !اصلا دلم نمیخواد فکر کنم تو اصفهان آدم خوب نیست تو که میدونی این چیزها برام مهم نیست پس تورو خدا نظرمو برگردون
هوس عيدهاي بچگيم را کردم بنفشه هاي توي حياط بابابزرگ ؛ تاب خوردن توي آفتاب سر ظهر، يواشکي آتيش درست کردن، کندن خاک باغچه به اميد يافتن گنج ٰ، نقاشي کشيدن با زغال روي ديوارها، پولهاي عيدي که بابابزرگ بهمون ميداد،چقدر زود بزرگ شديم دلم نميخواد برم تو رستوران بشينم تنهايي چيکن برگر بخورم دلم کوکو سبزي ميخواد توي حياط بابايي،دلم داره ميترکه از اينهمه تنهايي ، دنبال يک جاي آروم ميگردم مثل ظهرها خونه پدر بزرگ که وقتي باد مي اومد من صداي برگ ها را ميشنيدم ،عيدها يک حال و هواي ديگه داشت از بچگي دوست داشتم زير آفتاب بخوابم يادم مياد وقتي دراز ميکشيدم روي ايوون و ميزدم زير آواز ، چقدر ميخنديديم ،الان نه بابابزرگ هست نه اون جمع صميمي که تمام سال را به خاطر اون سيزده روز طي ميکردم،الان نهايتا اينکه بشينم پشت ماشين برم تا بام برگردم يک شام بخورم توي يک رستوران بی صفا ، دلم ميخواد بخوابم روي زمين ، از اين خونه هاي آپارتماني خوشم نمياد آدم نميتونه آسمونو ببينه ، صبحها که از خواب پا ميشم جز ديوار هيچي نميبينم، روي در کمدچند تا ماه و ستاره چسبوندم تا شبها بهشون نگاه کنم عقده اي شدم دلم ميخواد يک چند وقتي توي يک شهر کوچيکي ،دهي زندگي کنم ، صبحها پا شم صبحانه مفصل بخورم ناهارم کمه جوش ،واي ميميرم واسه اين غذا، خلاصه يکي از آرزوهاي زندگيم شده يکم از هياهوي اين شهر به دور باشم از اول زندگيم له له آرامش را زدم ،مثل اينکه روزگار سر ياري با ما نداره، بهر حال خدا جون قبل رفتنم اين يک آرزومم برآورده کن.
راستي يک آرزو ديگه هم دارم خودت بهتر ميدوني ، 5 سال خيلي زياد بود خسته شدم قول دادم خودمو بشناسم انقدر جلو دلم را گرفتم که همه چي از يادش رفت ،دل خودمو بهم برگردون ،دلم ميخواد ديگه خودم باشم ديگه از هيشکي نترسم، پشتم باش دلم ميخواد دوباره سر بخورم توي اين وادي، بد واديه ميدونم ، اما خسته ام ، پنج سال بسه واسه تاوان پس دادن، تاوان چي خودمم نميدونم ، تاوان انتخاب شدن نه انتخاب کردن، من راضيم به هر چي که بهم دادي اگر سر هم نخوردم باز هم شکرت تو بهتر ميدوني چي کا رکني ، اما قبل رفتنم پاکم کن فقط همين را ازت با تمام وجودم ميخوام
وقتی توی یوتیوب فیلم می بینیم (هر فیلمی باشه) فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به اسلام! به محمد! به عربها! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا حسين!!
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم!
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه ميكند.
3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.
4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.
5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.
7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.
8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.
9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.
10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.
باز هم یک روز تعطیل وای خدا، از بس هر روز ساعت شش پا میشم شبهای تعطیلی تا صبح بیدارم ،دلم میخواد چشمم را که باز میکنم ساعت 12 ظهر باشه اما انگار بدنم به این تایم خواب عادت کرده ،باز هم 5 یا 6 ساعت خوابیدم خودمو میکشونم سمت کاناپه نمیخوام بلند شم چون امروز تعطیله ، سالهای زیادی میشه که تلویزیون نگاه نکردم حوصله شنیدن حرفهای سیاسی اقتصادی ندارم دلم میخوادآواز گوش بدم، خوب آهنگ اول از کاوه یغمایی ماشین زد به دختره و مرد حالا پسره داره بی تابی میکنه، آهنگ دوم از آرش ،اوه شیت!! یعنی چی هی ماشین میزنه به دختره میمره مثل اینکه مده خوششون میاد هی دختره بمیره، اصلا نخواستم تلویزیون ببینم .
دارم وبلاگ گردی میکنم که چشمم به یک اسم آشنا میخوره از بچه های دانشگاه زنجان و بعد لینکهای آشنا وای خدا ،همه اسمها آشناس ،من نمیدونم چرا حافظه ام انقدر قویه هیچی یادم نمیره واقعا بعضی وقتها مجبورم الکی اظهار بی اطلاعی کنم در صورتیکه میدونم ، همه جزئیات زندگیم یادمه .چقدر بده ،دوست ندارم.
اینها از قدیمیهای دانشگاه بودند اما یک چیزی خیلی جالبه ،اونم اینکه چرا این چهار سال واسه همه ما دانشگاه زنجانیها فراموش نشدنیه؟؟اینقدر خاطره داریم هممون ؟؟من با بچه های دانشگاههای دیگه که صحبت میکنم یک چیزهای مبهمی یادشونه اما الان توی اینهمه وبلاگ بارها به اسم دانشگاه زنجان بر خوردم و خاطره های قدیمی نوستالژیک.
25 بهمن سال 1382: من و بهاره و مهدیه ،همه بچه ها رفتن بیرون تا قوانین روز عشق را اجرا کنند. آهنگ تحمل کن عزیز دل شکسته ابی ،مهدیه رفتنیه خودش میدونه گریه میکنه ، من به دنبال شعری میگردم به درخواست کسیکه دوستش دارم، تا بنویسه روی کادو و بده به کسیکه دوستش داره (این رو بعدها فهمیدم و چقدر به حماقت اون شب خودم خندیدم البته خنده عصبی)،بهاره کادوی به اون گرونی خریده طرف حتی زنگ نزده تبریک بگه کادو خریدن بخوره تو سرش مدام داره سیگار میشه .اه چه شبی .از هر چی ولنتاینه بدم میاد.
بچه که بودیم تو تب و تاب جمع کردن پول بودیم تاکادو بخریم واسه اونایی که فکر میکردیم بهترینهای این دنیان ،بزرگ که شدیم پولش را داریم اما دیگه یهترینی نیست که واسش کادو بگیریم.خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.
دوست عزیز من که بار اوله داری به من زنگ میزنی و ادای آد مهای روشنفکر را در میاری باور کن وقت زیاد بود که بتونی از عیوب منی که تا حالا ندیدی صحبت کنی و نظرات خودت رابگی چه نیازی بود انقدر سریع شروع کنی و اینم مطمئن باش نمیتونی با سفسطه گری من را به قبول ادعاهای نادرست خودت مجبور کنی، بودن همه فک و فامیلت در خارج از ایران دلیل بر تجربه زیاد تو نیست ضمن اینکه آدمی که توی پنج دقیقه کل افتخارات زندگیشو بگه به قول تو از نظر من میره توی یکی از کتگوریهای (طبقه بندیهای) ذهنیم .متاسفانه منم اینجوریم حس اولیه نسبت به یک نفر برام مهمه و با اون قضاوت میکنم تو بالا بری پایین بیای من واسه تو هیچ منطقی نمیارم این یک حسه . از آدمهایی هم که همه زندگیشون منطق باشه خوشم نمیاد گرچه اصلا چنین آدمی وجود نداره، یک چیزی هست به اسم وسوسه- حالا در هر زمینه ای که میخواد باشه- که پایه اش روی احساسه پس الکی هی به من نگو دلیل بیار، چه خوبه یاد بگیریم عقیده هر کس ماله خودشه بابا چه لزومی داره وقتی دونفر توی دوتا فاز مختلف هستند که با هم تناقض داره بخوان کنار هم راه برن؟؟؟این دنیا نه میلیارد جمعیت داره چرا الکی وقت خودت و بقیه را تلف میکنی دوستانی پیدا کن که هم مسیرت باشند یا اگرهم نیستن بتونن صرف نظر از تفاوتهاشون کنار هم راه برن.
یک چیز دیگه هم یادم اومد و اون اینکه هر چیزی زمانی داره ،زمان گفتن عیب من وقتیه که رفتی قاطی دوستان صمیمی ،اول بسم الله که یک فرد ندیده نشناخته را نقد نمیکنند ، میخوای حس برتری طلبی و خودخواهی خودت را ارضا کنی آره؟؟؟؟ شاید چند سال پیش پای دردل آدمهایی مثل تو زیاد نشستم که از اول راجع موفقیتهای شغلی، حقوق دریافتی، خونه و ماشین، فامیلهای خارج رفته و... صحبت میکردند ، اینم از حس تنهایی شدیده که داره تبدیل میشه به خودخواهی ، اما الان دیگه وقت و حوصل اش را ندارم ترجیح میدم حلقه اتصال دوستانی باشم که بتونم براشون لحظات خوشی را درست کنم تو هم زیاد از دست من ناراحت نباش من یکم حاضر جوابم الکی هم با کسی راه نمیام شرمنده که انقدر رک و راست صحبت میکنم بهرحال هرکس یک اخلاقی داره دیگه .
قدیمها توی اتوبوس مینوشتند از دادن پول به راننده جدا خودداری کنید اما جدیدا میگن کرایه 150 تومان ،یاده یک ایمیل گفتم که عنوانش این بود چگونه میتوان زور را بدون زور کردن به مردم اعمال کرد؟؟؟؟
دیروز با یک عده از دوستان رفتیم کوه ، خیلی خوش گذشت ، تعامل انسانهایی از اقشار مختلف جامعه که از جاهای مختلف گرد هم اومدن برام خیلی جالبه ، این آمها در شرایط عادی شاید جواب سلام همدیگر را هم ندن اما وقتی فرصتی برای گفتگو باشه از طرز تفکر هم اطلاع پیدا میکنند،حداقلش اینه که دیدگاهشون نسبت به یک سری چیزها عوض میشه، عیب جامعه ما اینه که فرصتها برای شناختن کمه، اگر هم فرصتی فراهم بشه نیازهای سطح پایین نمیگذارن نیازهای سطح بالاتر به مرحله ظهور برسند در نتیجه هدف اصلی فراموش میشه و تازه بعد چند سال میبینی هیچ شناختی از طرف نداری و حالا یا باید از هم جداشید یا تا آخر راه به اجبار با هم باشید که آدم بهتره بمیره اما راه دوم را انتخاب نکنه. اون چیزی که من الان دارم توی آدمهای اطرافم میبینم اینه که قلبا نه دخترها اونقدر که میگن دنبال مال و منال و مدل ماشین هستن نه پسرها دنبال تفریحات جانبی اما جوی که توی جامعه به وجود اومده مثل اینکه آدم توی یک رودخانه در حال جریان قرار بگیره ، ناخودآگاه داره همه را به یک سمت میکشونه وگرنه در هر جامعه ای آدم پول پرست هست اما این توی جامعه ما داره الگو میشه انگار .
اخیرا شنیدم یکی از دوستان از نامزدش جدا شده خیلی تعجب کردم بعد از پنج سال دوستی و یکسال نامزدی جدا شدن یکم نامفهومه اونم به خاطر اینکه آقای محترم دکترا قبول شدند و میخواهند بروند خارج. البته اون دختر خیلی باید خوشحال باشه گرچه میدونم الان داغه و متوجه نمیشه اما بعدا میفهمه کسیکه به همین راحتی شش سال زندگی یک آدم را به بازی بگیره پشتیبان خوبی نیست و بهتر که زودتر فهمیدی و خدا نجاتت داد، اما آقای محترم چطور بعد شش سال یهو فهمیدی میخوای بری خارج هان؟؟من میگم حالا که هنوز ویزات جور نشده بهتر نیست جوانمردی به خرج ندی و تا وقتی از ایران نرفتی کیفتو بکنی بعد یکروز میری زنگ میزنی میگی اونوری چه ایرادی داره؟؟؟ شب هم راحت سرت را میگذاری رو بالش و میخوابی ؟؟خوش به حالت که وجدان نداری .فقط خواهشا رفتی چند سال بعد زنگ نزنی مادر گرامی اینجا یک نفر را برات پیدا کنه چون میدونی که اونجا مثل اینجا نیست که کسی نازت را بکشه و بخواد عمرش را پای تو تلف کنه اینم بدون همه آدمها به یک پشتیبان احتیاج دارند بهتره خودت را انقدر بی نیاز جلوه ندی .
در آخر از خدا میخوام بهم توان رویارویی با دندانپزشک را بده بعد از اینکه چهار سال پیش دکتر اشتباهی دندان سالم را عوض دندان خراب عصب کشی کرد و من یکماه کامل از شدت درد اشک میریختم تصمیم گرفتم دوباره برم دکتر و یکی از دندونهام را نشون بدم، از عالم و آدم هم نشونی دکتر خوب گرفتم .پدر جان میگه تو چون با قشر پزشک مشکل داری وبا دل بد میری دکتر، همیشه کارت میلنگه شایدم راست میگه ،چون من درمان هیچ پزشکی را قبول ندارم مگر اینکه عکسش ثابت شه.
راستی خدا جون نمیدونم بابت این همه بارون ازت تشکر کنم فکر میکردم مارا یادت رفته کلی حال کردم امروز زیر بارون .