تبليغاتX
یک عدد مژگان
یعنی من از فرودین تا حالا اینجا نیومدم؟؟ زمان زیادیه چقدر دلم میخواست از همه چی اینجا بنویسم از همه اتفاقات این چند ماهه.از اینکه الان رفتم دیدم وبلاگ یک لیوان چای داغ فیلتر شده.نمیدونم ما اشکول ها رو چه به اینترنت! اینترنت میخوایم چی کار؟ بهتره به جای وبلاگ خوندن بریم بشینیم با شمسی خانم و همسایه ها سبزی پاک کنیم و غیبت کنیم تا وقتمون بگذره.انقدر عقلمون نرسید که هر چی احمق تر و پست تر و عقب مونده تر باشی اینجا راحت تر زندگی میکنی.آقا عشقت کشید در اینجا رو هم تخته کن.چطوره کلهم گل بگیریم.........اینجوری من به عنوان یک الاغ ماده به جای زیرو رو کردن اینهمه وبلاگ میرم کمی ظرافت های خانه داری یاد میگیرم. ثوابشم پای تو نوشته میشه .خوشا به سعادتت ما رو هم دعا کن

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط مژگان |

غريب است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد .... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به :((گوشمان خوانده شده‌اند))

دلم گرفت از حرفهای به ظاهر یک دوست

به این نتیجه رسیدم من نباید مدام رفتار ناپسند یک نفر را فقط چون دوسته توجیه کنم  امروز با دوست مشترکمون صحبت کردم جفتمون تصمیم گرفتیم به این دوستی خاتمه بدیم آدم نمک نشناس زیاد دیدم اما در این نوع خودش پدیده اس .براش آرزوی خوشبختی میکنم اما چون واقعا دلم میخواد امسال سال خوبی داشته باشم و مجبورم همه چی را کات کنم . یک درس مهم یاد گرفتم اینکه ریلکس رفتار کردن من واسه بعضی ها سو تفاهم ایجاد میکنه بهتره اگر قراره با همه سطح آدمی بگردم با آدمهایی بگردم که جایگاه طرف مقابل را تشخیص میدهند و ظرفیت دارند اینجوری بعدا ناراحت نمیشم ای بابا این کجا من کجا چه امری مشتبه شده به ملت!!!!!!یاده خواهرهای سیندرلا افتادم که به زور میخواستن کفش بلوری را پاشون کنند الان ناراحتم حتما توی یک پست دیگه بیشتر مینویسم

خدایا !اصلا دلم نمیخواد فکر کنم تو اصفهان آدم خوب نیست تو که میدونی این چیزها برام مهم نیست پس تورو خدا نظرمو برگردون

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط مژگان |

هوس عيدهاي بچگيم را کردم  بنفشه هاي توي حياط بابابزرگ ؛ تاب خوردن توي آفتاب سر ظهر، يواشکي آتيش درست کردن، کندن خاک باغچه به اميد يافتن گنج ٰ، نقاشي کشيدن با زغال روي ديوارها، پولهاي عيدي که بابابزرگ بهمون ميداد،چقدر زود بزرگ شديم دلم نميخواد برم تو رستوران بشينم تنهايي چيکن برگر بخورم دلم کوکو سبزي ميخواد توي حياط بابايي،دلم داره ميترکه از اينهمه تنهايي ، دنبال يک جاي آروم ميگردم مثل ظهرها خونه پدر بزرگ که وقتي باد مي اومد من صداي برگ ها را ميشنيدم ،عيدها يک حال و هواي ديگه داشت از بچگي دوست داشتم زير آفتاب بخوابم يادم مياد وقتي دراز ميکشيدم روي ايوون و ميزدم زير آواز ، چقدر ميخنديديم ،الان نه بابابزرگ هست نه اون جمع صميمي که تمام سال را به خاطر اون سيزده روز طي ميکردم،الان نهايتا اينکه بشينم پشت ماشين برم تا بام برگردم يک شام بخورم توي يک رستوران بی صفا ، دلم ميخواد بخوابم روي زمين ، از اين خونه هاي آپارتماني خوشم نمياد آدم نميتونه آسمونو ببينه ، صبحها که از خواب پا ميشم جز ديوار هيچي نميبينم، روي در کمدچند تا ماه و ستاره چسبوندم تا شبها بهشون نگاه کنم عقده اي شدم دلم ميخواد يک چند وقتي توي يک شهر کوچيکي ،دهي زندگي کنم ، صبحها پا شم صبحانه مفصل بخورم ناهارم کمه جوش ،واي ميميرم واسه اين غذا، خلاصه يکي از آرزوهاي زندگيم شده يکم از هياهوي اين شهر به دور باشم از اول زندگيم له له آرامش را زدم ،مثل اينکه روزگار سر ياري با ما نداره، بهر حال خدا جون قبل رفتنم اين يک آرزومم برآورده کن.

 

راستي يک آرزو ديگه هم دارم خودت بهتر ميدوني ، 5 سال خيلي زياد بود خسته شدم قول دادم خودمو بشناسم  انقدر جلو دلم را گرفتم که همه چي از يادش رفت ،دل خودمو بهم برگردون ،دلم ميخواد ديگه خودم باشم  ديگه از هيشکي نترسم، پشتم باش دلم ميخواد دوباره سر بخورم توي اين وادي، بد واديه ميدونم ، اما خسته ام ، پنج سال بسه واسه تاوان پس دادن، تاوان چي خودمم نميدونم ، تاوان انتخاب شدن نه انتخاب کردن، من راضيم به هر چي که بهم دادي اگر سر هم نخوردم باز هم شکرت تو بهتر ميدوني چي کا رکني ، اما قبل رفتنم پاکم کن فقط همين را ازت با تمام وجودم ميخوام

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط مژگان |

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري
هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط مژگان |

مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم.
یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی
 
واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها
خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند!
وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!

وقتی توی یوتیوب فیلم می بینیم (هر فیلمی باشه) فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به اسلام! به   محمد! به عربها! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا حسين!!

ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم!

ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!

ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!

ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده موتورسوار .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ما دزدی می کنیم تن فروشی می کنیم زورگیری می کنیم تجاوز می کنیم آدم می کشیم ... بخاطر اینکه پول نداریم!
بعضی هامون حتی پول داریم اما می خوایم انتقام بگیریم!
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! درضمن ما عاشق پرویز پرستویی هم هستیم!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی
کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی
یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تااز هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه ا با غمزه شتری و صد البته تلفظ غلط غولوط
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی
هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد
یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر
میشه و اصرار می کنیم که باید
توی همه مهمونی ها هنرمون رو
نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد
 
 
اما دوچیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط مژگان |

.     با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

2.     با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند.

3.     از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.

4.     تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم.

5.     از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

6.     بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.

7.     کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.

8.     از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.

9.     ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

10.   از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مژگان |


این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است
که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط مژگان |

باز هم یک روز تعطیل وای خدا، از بس هر روز ساعت شش پا میشم شبهای تعطیلی تا صبح بیدارم ،دلم میخواد چشمم را که باز میکنم ساعت 12 ظهر باشه اما انگار بدنم به این تایم خواب عادت کرده ،باز هم 5 یا 6 ساعت خوابیدم خودمو میکشونم سمت کاناپه نمیخوام بلند شم چون امروز تعطیله ، سالهای زیادی میشه که تلویزیون نگاه نکردم حوصله شنیدن حرفهای سیاسی اقتصادی  ندارم دلم میخوادآواز گوش بدم، خوب آهنگ اول از کاوه یغمایی ماشین زد به دختره و مرد حالا پسره داره بی تابی میکنه، آهنگ دوم از آرش ،اوه شیت!! یعنی چی هی ماشین میزنه به دختره میمره مثل اینکه مده خوششون میاد هی دختره بمیره، اصلا نخواستم  تلویزیون ببینم .

 

دارم وبلاگ گردی میکنم که چشمم به یک اسم آشنا میخوره از بچه های دانشگاه زنجان و بعد لینکهای آشنا وای خدا ،همه اسمها آشناس ،من نمیدونم چرا حافظه ام انقدر قویه هیچی یادم نمیره واقعا بعضی وقتها مجبورم الکی اظهار بی اطلاعی کنم در صورتیکه میدونم ، همه جزئیات زندگیم یادمه .چقدر بده ،دوست ندارم.

 

اینها از قدیمیهای دانشگاه بودند اما یک چیزی خیلی جالبه ،اونم اینکه چرا این چهار سال واسه همه ما دانشگاه زنجانیها فراموش نشدنیه؟؟اینقدر خاطره داریم هممون ؟؟من با بچه های دانشگاههای دیگه که صحبت میکنم یک چیزهای مبهمی یادشونه اما الان توی اینهمه وبلاگ بارها به اسم دانشگاه زنجان بر خوردم و خاطره های قدیمی نوستالژیک.

 

 25 بهمن سال 1382: من و بهاره و مهدیه ،همه بچه ها رفتن بیرون تا قوانین روز عشق را اجرا کنند. آهنگ تحمل کن عزیز دل شکسته ابی ،مهدیه رفتنیه خودش میدونه گریه میکنه ، من به دنبال شعری میگردم به درخواست کسیکه دوستش دارم، تا بنویسه روی کادو و بده به کسیکه دوستش داره (این رو بعدها فهمیدم و چقدر به حماقت اون شب خودم خندیدم البته خنده عصبی)،بهاره کادوی به اون گرونی خریده طرف حتی زنگ نزده تبریک بگه کادو خریدن بخوره تو سرش مدام داره سیگار میشه .اه چه شبی .از هر چی ولنتاینه بدم میاد.

 

بچه که بودیم تو تب و تاب جمع کردن پول بودیم تاکادو بخریم واسه اونایی که  فکر میکردیم بهترینهای این دنیان ،بزرگ که شدیم پولش را داریم اما دیگه یهترینی نیست که واسش کادو بگیریم.خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5:9 قبل از ظهر توسط مژگان |

دوست عزیز من که بار اوله داری به من زنگ میزنی و ادای آد مهای روشنفکر را در میاری  باور کن وقت زیاد بود که بتونی از عیوب منی که تا حالا ندیدی صحبت کنی و نظرات خودت رابگی چه نیازی بود انقدر سریع شروع کنی و اینم  مطمئن باش نمیتونی با سفسطه گری من را به قبول ادعاهای نادرست خودت مجبور کنی، بودن همه فک و فامیلت در خارج از ایران دلیل بر تجربه زیاد تو نیست ضمن اینکه آدمی که توی پنج دقیقه کل افتخارات زندگیشو بگه به قول تو از نظر من میره توی یکی از کتگوریهای (طبقه بندیهای) ذهنیم .متاسفانه منم اینجوریم حس اولیه نسبت به یک نفر برام مهمه و با اون قضاوت میکنم تو بالا بری پایین بیای من واسه تو هیچ منطقی نمیارم این یک حسه . از آدمهایی هم که همه زندگیشون منطق باشه  خوشم نمیاد گرچه اصلا چنین آدمی وجود نداره، یک چیزی هست به اسم وسوسه- حالا در هر زمینه ای که میخواد باشه- که پایه اش روی احساسه پس الکی هی به من نگو دلیل بیار، چه خوبه یاد بگیریم عقیده هر کس ماله خودشه بابا چه لزومی داره وقتی دونفر توی دوتا فاز مختلف هستند که با هم تناقض داره بخوان کنار هم راه برن؟؟؟این دنیا نه میلیارد جمعیت داره چرا الکی وقت خودت و بقیه را تلف میکنی دوستانی پیدا کن که هم مسیرت باشند یا اگرهم نیستن بتونن صرف نظر از تفاوتهاشون کنار هم راه برن.

یک چیز دیگه هم یادم اومد و اون اینکه هر چیزی زمانی داره ،زمان گفتن عیب من وقتیه که رفتی قاطی دوستان صمیمی ،اول بسم الله که یک فرد ندیده نشناخته را نقد نمیکنند ، میخوای حس برتری طلبی و خودخواهی خودت را ارضا کنی  آره؟؟؟؟ شاید چند سال پیش پای دردل آدمهایی مثل تو زیاد نشستم که از اول راجع موفقیتهای شغلی،  حقوق دریافتی، خونه و ماشین، فامیلهای خارج رفته و... صحبت میکردند ، اینم از حس تنهایی شدیده که داره تبدیل میشه به خودخواهی ، اما الان دیگه وقت و حوصل اش را ندارم ترجیح میدم حلقه اتصال دوستانی باشم که بتونم براشون لحظات خوشی را درست کنم تو هم زیاد از دست من ناراحت نباش من یکم حاضر جوابم الکی هم با کسی راه نمیام شرمنده که انقدر رک و راست صحبت میکنم بهرحال هرکس یک اخلاقی داره دیگه .

قدیمها توی اتوبوس مینوشتند از دادن پول به راننده جدا خودداری کنید اما جدیدا میگن کرایه 150 تومان ،یاده  یک ایمیل گفتم که عنوانش این بود چگونه میتوان زور را بدون زور کردن به مردم اعمال کرد؟؟؟؟

 

دیروز با یک عده از دوستان رفتیم کوه ، خیلی خوش گذشت ، تعامل انسانهایی از اقشار مختلف جامعه که از جاهای مختلف گرد هم اومدن برام خیلی جالبه ، این آمها در شرایط عادی شاید جواب سلام همدیگر را هم ندن اما وقتی فرصتی برای گفتگو باشه از طرز تفکر هم اطلاع پیدا میکنند،حداقلش اینه که دیدگاهشون نسبت به یک سری چیزها عوض میشه، عیب جامعه ما اینه که فرصتها برای شناختن کمه، اگر هم فرصتی فراهم بشه نیازهای سطح پایین نمیگذارن نیازهای سطح بالاتر به مرحله ظهور برسند در نتیجه هدف اصلی فراموش میشه و تازه بعد چند سال میبینی هیچ شناختی از طرف نداری  و حالا یا باید از هم جداشید یا تا آخر راه به اجبار با هم باشید که آدم بهتره بمیره اما راه دوم را انتخاب نکنه. اون چیزی که من الان دارم توی آدمهای اطرافم میبینم اینه که  قلبا نه دخترها اونقدر که میگن دنبال مال و منال و مدل ماشین هستن نه پسرها دنبال تفریحات جانبی اما جوی که توی جامعه به وجود اومده مثل اینکه آدم توی یک رودخانه در حال جریان قرار بگیره ، ناخودآگاه داره همه را به یک سمت میکشونه وگرنه در هر جامعه ای آدم پول پرست هست اما این توی جامعه ما داره الگو میشه انگار .

اخیرا شنیدم یکی از دوستان از نامزدش جدا شده خیلی تعجب کردم بعد از پنج سال دوستی و یکسال نامزدی جدا شدن یکم نامفهومه اونم به خاطر اینکه آقای محترم  دکترا قبول شدند و میخواهند بروند خارج. البته اون دختر خیلی باید خوشحال باشه گرچه میدونم الان داغه و متوجه نمیشه اما بعدا میفهمه کسیکه به  همین راحتی شش سال زندگی یک آدم را به بازی بگیره پشتیبان خوبی نیست  و بهتر که زودتر فهمیدی و خدا نجاتت داد، اما آقای محترم چطور بعد شش سال یهو فهمیدی میخوای بری خارج هان؟؟من میگم حالا که هنوز ویزات جور نشده بهتر نیست جوانمردی به خرج ندی و تا وقتی از ایران نرفتی کیفتو بکنی بعد یکروز میری زنگ میزنی میگی اونوری چه ایرادی داره؟؟؟ شب هم راحت سرت را میگذاری رو بالش و میخوابی ؟؟خوش به حالت که وجدان نداری .فقط خواهشا رفتی چند سال بعد زنگ نزنی مادر گرامی اینجا یک نفر را برات پیدا کنه چون میدونی که اونجا مثل اینجا نیست که کسی نازت را بکشه و بخواد عمرش را پای تو تلف کنه  اینم بدون همه آدمها به یک پشتیبان احتیاج دارند بهتره خودت را انقدر بی نیاز جلوه ندی .

 

در آخر از خدا میخوام بهم توان رویارویی با دندانپزشک را بده بعد از اینکه چهار سال پیش دکتر اشتباهی دندان سالم را عوض دندان خراب  عصب کشی کرد و من یکماه کامل از شدت درد اشک میریختم تصمیم گرفتم دوباره برم دکتر و یکی از دندونهام را نشون بدم،  از عالم و آدم هم نشونی دکتر خوب گرفتم .پدر جان میگه تو   چون با قشر پزشک مشکل داری وبا دل بد میری دکتر، همیشه کارت میلنگه شایدم راست میگه ،چون من درمان هیچ پزشکی را قبول ندارم مگر اینکه عکسش ثابت شه.

راستی خدا جون نمیدونم بابت این همه بارون ازت تشکر کنم فکر میکردم مارا یادت رفته کلی حال کردم امروز زیر بارون .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مژگان |

چه کسی می داند چوبه دار چند سالش است! و چند سال دیگر عمر خواهد کرد! و چندین کودک دیگر هجدهمین سال تولدشان را پای آن چوبه ختم خواهند گرفت! بره ی بازیگوشِ دیروز، امروز عقلش فربه شده و قربانگاه آماده ست تا گناه کوچکی اش را بر داری بزرگ بکشد! از مردی مان همین مانده که نامردی را آذین می بندیم در لوای شریعت... به خسرو قول داده ام دیروز، امروز ... آرزویم رو سفیدی ست با تو هم آوازم اربعين مولاي عشق، بيست و هشت ۲۸ /بهمن / ۱۳۸۷ - تهران-شهر زیبا - انتهای بلوار آیت الله کاشانی - خیابان کانون - کانون اصلاح و تربیت استان تهران- ساعت ۳ كمي از شرح واقعه کانون اصلاح و تربیت٬ سالن آمفی تئاتر کانون٬ فرزندی از سرزمین ایران ٬ سر به زیر دارد از خطایی که کرده٬ خطایی که شاید بخشی از تقصیر آن بر "خسرو" وارد باشد٬ بخش اعظم این گناه متوجه جامعه غافلی است که خسرو را فراموش کرده ٬ خسرو باید برای تامین خانواده بی سر و سامانش از جنوب ایران به تهران بی رحم بیاید٬ هنوز چند روز از سفر خسرو به تهران نگذشته که این شهر بی رحمی خود را به بدترین شکل به این پسر ۱۵ ساله می نمایاند٬ خسرو در زير مشت و لگد پسر معتاد هم اتاقي و دوستانش و تمسخر و تهديد آنان به تجاوز جنسي درگير شده و سهوا" باعث قتل پسر معتاد می شود٬ شهر تهران٬ ساکنین شهر تهران٬ نمی دانند که خسرو ۳ سال است که در کانون اصلاح و تربیت در انتظار است تا به سن قانونی برسد و حکم در موردش اجرا شود... واینک٬ خسرو ۲ ماه دیگر اعدام می شود٬ غفلت ما نیز کماکان ادامه دارد٬ کماکان شهروندان تهرانی از حضور خسرو واز اعدام خسرو و از میهمان نوازی خود در این شهر بی سر و ته خبر ندارند٬ هنوز تهرانیها خبر ندارند که خسرو که تنها چند روز میهمان این شهر بوده ۲ ماه دیگر اعدام می شود و به قول استاد بزرگوار ما "خسرو به جای همه ما دار خواهد خورد" دوستان عزیزی که این مطلب را خواندید٬ رسالتی بر دوش ماست به عنوان یک انسان که اگر توجه نکنیم ٬ توان جوابگویی نخواهیم داشت٬ اگر غفلتمان ادامه پیدا کند در مقابل انسانیت خود برای همیشه خجل خواهیم بود. دیه ای که برای خسرو تعیین شده ۴۰ میلیون تومان است که اگر تا ۲ ماه دیگر تامین نشود٬ سفر خسرو در تهران به پایان می رسد و ما که نام خسرو را شنیدیم و نشستیم شرمنده دلمان می شویم٬ شرمنده انسانیت ٬ شرمنده خسرو٬ شرمنده تمام کودکانی که در کانون اصلاح و تربیت به رهایی خسرو فکر می کنند٬ شرمنده تمام بشریت اگر فکر می کنید کسی حتی به احتمال یک درصد ممکن است بتواند بخشی از بهای رهایی خسرو را بپردازد ٬ داستان زندگی خسرو را برایش بگویید٬ باشد که روحهای بیداری باشند که خسرو را نجات دهند از بی رحمی این شهر سیاه٬ این رسالت بر دوش تک تک ماست به عنوان یک انسان. شماره حساب طرح طفلان ۱۴۰۷۹۵۲۱۶۲-حساب جم-بانک ملت-به نام جمعیت امام علی(ع) تلفن رابط طرح آقای کریمی : ۰۹۱۲۳۱۶۵۰۴۵
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مژگان |